|
رز ســـفید |
|
|
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید گریه ام را به حساب سفرم نگذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید این قدر آینه ها را به رخ من نکشید این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید چشمی آبی تر از آینه گرفتارم کرد بس کنید؛این همه دل دور و برم نگذارید آخرین حرف من این است: زمینی نشوید فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 17:25 توسط حامد |
سلام اینم یه شعر قشنگ از یکی هم کلاسی هام امیدوارم خوشتون بیاد ماهي تنگ بلور سينه ام از آن تو خاطرات عمر بي برگم فداي جان تو چشم خيس من گواه از حزن بي تو ماندنم اشك من از دوري چشمت شده گريان تو بي تو خاموشم ، كوير تشنه ام اين لب تشنه گداي قطره ی باران تو گرچه بي نام و سيه بار و تهي از بودنم آرزو دارم دلم روزي شود مهمان تو شعر من آيينه ی بشكسته ی احساس من اي تمام واژگان ، مدهوش و سرگردان تو حميد مجذوب
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:30 توسط حامد |
نگا هي به عشق باور نكردني من به خودت بينداز. از خدا مي خواهم به تو كه در عشق استوار و ثابت قدم هستي اين قدرت را عطا نمايد تا درك كني كه عشقم به تو چقدر گسترده، طولاني، زياد و عميق بوده است. 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 14:20 توسط حامد |
اول سلام ایام شهادت حضرت علی(ع) رو بهتون تسلیت می گم تو این شبا منو از دعای خیرتون فراموش نکنید اتوبوس بالاخره به مقصد رسید این هم یه آپ جدید در ضمن تصویرش هم فکر کنم به شعرش ربطی نداشته باشه هر ورق را در کتاب زندگی معنا یکی ست نقطه پایان خط سرنوشت اینجا یکی ست سنگ دل آیینه صاف بصیرت چون شکست هرزه روی شوره زار و لاله صحرا یکی ست غرقه پایاب جو را آب از سر چون گذشت ساحل آرام با دریای طوفانزا یکی ست گوش چون نا آشنا و طبع چون بیگانه گشت بانگ شوم بوم و دستان هزار آوا یکی ست صبح فردا ما که شب زندانیان عالمیم آفتاب از هر طرف تابد برای ما یکی ست مردم بی ذوق را یکسان نماید خار و گل نزد چشم بی تفاوت زشت با زیبا یکی ست 
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:39 توسط حامد |
سلام
این هم یه آپ كاملاً متفاوت که هیچ ربطی به آپ های قبلیم نداره فكر كردم برا رفع تنوع بد نيست راننده امَََ راننده ام راننده يه دست به فرمون و يه دست به دنده رانندگي شغل منه مي دونم مراقبم با احتياط مي رونم مسافرين محترم سوار شن ايسگاه به ايسگاه خودشون بيدار شن هركي بليط نداره دست به كار شه هر كي بليط داره بياد سوار شه مقصد ما تفرش و اصفهونه داريم مي ريم هيشكسي جا نمونه تو اين هواي آبي بهاري چه كيفي داره باز ماشين سواري ![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:39 توسط حامد |
چشم مستت ديدم و ميخانه ام آمد به ياد زان لب ميگون مي و پيمانه ام آمد به ياد در نيستاني فريبا فتنه اي آتش فكند گرمي آن بوسه ي جانانه ام آمد به ياد آفتاب از روزني در كلبه درويش تافت جلوه ي روي تو در كاشانه ام آمد به ياد در تماشاي تو گل چيدم از سر تا به پاي بين گلها گشتن پروانه ام آمد به ياد زلف را دادي به باد و جرعه افشاندي به خاك آرزوهاي دل ديوانه ام آمد به ياد موج را ديدم كه هر دم مي زند نقشي بر آب گفته هاي ناصح فرزانه ام آمد به ياد 
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 6:36 توسط حامد |
اين كه مي گم دوسِت دارم اين كه مي گم تو رو مي خوام اين كه مي گم هر جا بري تا آخرش باهات مي يام اين كه مي گم عاشقتم من تا هميشه باهاتم اين كه مي گم پيشم بمون چه تو شادي چه تو غم دروغ محض به خدا من ديگه دوسِت ندارم اسم تو رو روي لبام از روي عادت ميارم دروغ محض به خدا من ديگه دوسِت ندارم تو يكي از همين روزا ميرمو تنهات مي ذارم 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 14:58 توسط حامد |
سلام
این هم یه کادوی خوب از مسافرتی که امسال رفتم یه شعر خوشکل که دختر داییم گفته امیدوارم خوشتون بیاد آنگه كه بر آرزوي خود رام شديم ديوانه و مست ، باده را جام شديم گفتيم ز بهر هر دل پر فرياد اي عشق مدد رسان كه بيمار شديم بس راست شنيديم از اين درگه دوست يكباره به دام او پا بست شديم در اوج فراق واين دل بي پروا صد گام به محفلش رها و رد شديم گر دوست نگه نكرد و مهري نفروخت با اين دل تنگ مطرب وساز شديم هر دم كه رسيد از او نوايي بر دل بی خود شده از خويش و گرفتار شديم اي عشق مدد رسان كه بيمار شديم 
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:45 توسط حامد |
كاش در دهكده عشق فراواني بود توي بازار صداقت كمي ارزاني بود كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود كاش به حرمت دل هاي مسافر هر شب روي شفاف ترين خاطره مهماني بود كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود مثل حافظ كه پر از معجزه والهامست كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود چه قدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود كاش دل ها پر افسانه نيما شد و به يادش همه شب ماه،چراغاني بود كاش اسم همه دختركان اينجا نام گل هاي پر از شبنم ايراني بود كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود كاش دنياي دل ما شبي از اين شب ها غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم راز اين شعر همين مصرع پاياني بود 
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:55 توسط حامد |
زندگي پر از سؤاله مي دونم رسيدن به تو خياله مي دونم تو مي گي يه روزي مال من مي شي اما موندنت محاله مي دونم تو مي گي شبا دعامون مي كني چشمه چشات زلاله مي دونم توي آسمون سرنوشت ما ماه كاملم هلاله مي دونم تو مي گي پرنده شيم بريم هوا غصه ما دوتا باله مي دونم چشم من پر از غم نبودنت دل تو پر از ملاله مي دونم طاقتم ديگه داره تموم مي شه صبر تو رو به زواله مي دونم اون درخت سيب آرزوهامون پر ميوه هاي كاله مي دونم آره ميري و نمي پرسي كه اين دل عاشق در چه حاله مي دونم 
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 14:55 توسط حامد |
| ||||||